تبليغاتX
"قایناقین یازماقلا ائلیه بیلرسینیز یازیلاردان ایستیفاده ائده سیز " تبريز سسي " خوش گلمیسینیز " تبریز سسی - ماشااله رزمی: بلوای تبریز ( بمناسبت سی یکمین سال روز قیام 29 بهمن 1356تبریز ) .
بیر گؤن آزاد یاشاماق 40 ایل بویوندوروق آلتیندا یاشاماقدان اوستؤندؤر


تبریز سسی :
ای ستمگر اولما راضی ملتین افلاسینه 

حاکم اولدون گئتگیلن بیگانه لر دعواسینه 

سهل سانما ائتگیلن مظلوم قانیندان حذر 

قورخ اوگوندن غرق اولارسان سنده قان دریاسینه 


سالارجوان خوش هیکل و نیرومندی بود که در سال 1348 در بیست سالگی با یک دنیا امید و آرزو وارد دانشکده افسری تهران شد .سال اول دانشکده با تمام مشکلاتش سپری شد اما رکن دو ارتش (اطلاعات ارتش)در تحقیقاتی که راجع به خانواده سالار انجام داد متوجه شد که دائی سالار از اعضاء فرقه دموکرات آذربایجان در دوره پیشه وری بوده است و بهمین علت سالار بجای سردوشی گرفتن ازدانشکده افسری اخراج شد ویک راست برای انجام نظام وظیفه اجباری بعنوان سرباز به پادگان قوشچی در نزدیکی اورمیه اعزام شد . 


درسال 1350 هنگام دستگیری عمومی روشنفکران و سیاسیون تبریز سالار نیز باتهام رابطه داشتن با محافل سیاسی دستگیر شد . دستگیری این گونه افراد در آن زمان بخاطرآن بود که رژیم می خواست درمراسم تاجگزاری شاه مخالفان آزاد نباشند تا اعتراضی ترتیب بدهند . سالار یک سال در زندان ماند و در بهار سال 1351 از زندان بیرون آمد . عضو خانواده سیاسی بودن و سابقه سیاسی داشتن در آن رژیم همه درهای استخدام وکار درموسسات عمومی را بروی سالار می بست و او بناچار برای امرار معاش بعنوان کمک راننده کامیون تریلی پیش یکی از فامیل هایش بکار پرداخت . 


جامعه در تب و تاب بود جوانان و دانشجویان به جنبش چریکی می پیوستند و زندانها پر از زندانی سیاسی می شد و روزی نبود که یکی دردرگیری مسلحانه با ماموران ساواک کشته نشود و یا عده ای بعنوان خرابکار اعدام نشوند. سالارکانال های مختلفی را برای ارتباط گیری با گروههای مخالف می شناخت ولی تجربه یکسال زندان به اوآموخته بود که نباید جدا از مردم حرکت کند می دانست که مبارز در میان مردم مانند ماهی در درون آب است ولی اگر از مردم جدا شود خیلی زود از بین می رود . 

سالار در فکر این بود که باید از یک جائی شروع کند رژیم پلیسی اجازه تشکل سیاسی نمی داد و فعالیت سیاسی را گناه نابخشودنی می شمرد که تاوانش زندان واعدام بود . او بالاخره درمحله امیره قیز( امیرخیز) تبریزبرسم روشنفکران دهه چهل ، قهوه خانه ای را پاتوق خودش می کند وهروقت که کامیون درگاراژیا درنوبت بارگیری بوده و بعد ازهر سفر داخلی چند روزه به قهوه خانه سر می زند و همچنین بخشی از ساعات روزهای فراغت خود را در همان قهوه خانه سپری می سازد و بتدریج با مشتریان دائمی قهوه خانه دوست می شود به یکی که سواد نداشته نامه می نویسد به جوانی که شطرنج بلد نبوده ، شطرنج یاد می دهد و به دیگری که بچه اش در درسهایش عقب مانده بوده بعوان معلم سرخانه مجانی درس می دهد و خلاصه درعرض یک سال به پای ثابت قهوه خانه تبدیل می شود و حضورش موجب رونق قهوه خانه می گردد . درقهوه خانه نمی شد بحث سیاسی کرد و یا بطور جدی ازاوضاع اجتماعی انتقاد کرد بنا برین ازعده ای که جوان بودند وعلاقه نشان می دادند یک گروه گوهنوردی تشکیل می دهد وهرچند وقت یکبارباهم به کوه می روند 

سالار در برنامه های کوهنوردی از خاطرات زندان تعریف می کند و می کوشد نه بزبان روشنفکری بلکه بصورت عامه فهم دیکتاتوری بودن رژیم شاه را به جوانان تفهیم کند . 


علیرغم اصرارخانواده ، سالار از ازدواج وتشکیل خانواده خود داری می کند و همیشه می گوید که « تاروزی که این شاه برتخت نشسته نمی شود ازدواج کرد چون هرلحظه ممکن است آدم را دستگیر و زندانی بکنند و زن و بچه اش بی سرپرست بمانند اول باید شاه سرنگون بشود وبعد ازآن کارهای اساسی انجام بگیرد » . سالارخودش اهل محله امیره قیز نبود و آگاهانه قهوه خانه ای را دور از خانه پدری اش پاتوق خود کرده بود تا کنجکاوان محل که ازسابقه زندان او خبر داشتند وهمچنین خبرچین های محلی ساواک موی دماغ اونشوند با این وجود مشتریان قهوه خانه وازجمله خود قهوه چی و خانواده اش چنان وی را پذیرفته بودند که اگر بیش از یک هفته غیبت می کرد همه نگران می شدند . سالاربا فروش سهمی که از یک باغچه خانوادگی داشت ، نصف کامیونی راکه روی آن کار می کرد خریده وشریک شده بود ودر آمد آن اجازه می داد تا هراز چندگاه به بچه های امیره قیز کمک بکند ویا مهمانی ترتیب بدهد . 


سالار زندان دیده و باتجربه شامه سیاسی بسیار قوی داشت . ازطریق خبرهائی که می شنید اوضاع را تحلیل می کرد مخصوصا مرتب به دیدن مادریکی ازدوستانش که به ده سال زندان سیاسی محکوم شده بود می رفت . مادر سالار را مانند پسر خودش می پذیرفت و آخرین خبرهای زندان و خبرهائی را که سیاسیون مخفیانه برایش گفته بودند برای سالار تعریف می کرد . از طریق گوش دادن به رادیو های خارجی نیز شرایط داخلی و خارجی را می سنجید . 

انتخاب جیمی کارتر به ریاست جمهوری آمریکا وعمده شدن شعار حقوق بشر درایران فضای سیاسی را دگر گون کرده بود . سد سکوت شکسته بود و مردم آشکارا نارضایتی های خود را برزبان می آوردند . اختلافات درون رژیم آشکار شده بود مسئولین امور گناه نابسامانی های کشور و بن بست رژیم را به گردن یکدیگر می انداختند حکومت دیگر قادر نبود مانند گذشته کنترل اوضاع را داشته باشد . سالار بعنوان یک آدم سیاسی باتجربه قانون اساسی انقلابات را خوب می شناخت و می دانست وقتی که مردم نخواهند و حکومت نتواند در آن صورت تغییر اجتناب ناپذیر است . منتظر لحظه مناسب بود تا تمام تجربیاتش را بکار بندد او نیروئی را که بدور خود جمع کرده بود می توانست سربزنگاه بسیج کند و کارهای عملی موثر انجام بدهد . 


بالاخره روزموعود فرارسید . طبق معمول به اتحادیه کامیون داران درمیدان قونقا باشی رفته بود تا برای بارگیری کامیون نوبت نویسی بکند وبرخلاف انتظارش در آنجا اعلامیه آیت اله شریعتمداری را می بیند که بمناسبت چهلم کسانی که در تظاهراتی در شهر قم کشته شده بودند از مردم خواسته بود بازار را تعطیل کنند و در مساجد مراسم ختم برگزار کنند . 

پنج سال بود که سالار منتظر چنین اعلامیه ای بود می دانست که در جامعه سنتی و فاقد احزاب سیاسی مستقل و نبود آلترناتیو ، تازمانی که رهبران مذهبی تکان نخورند ، مردم تکان نمی خورند و حالا مجتهد بزرگی تکان خورده بود . علتش را بدرستی نمی دانست ، شاید برای تثبیت موقعیت خودش در میان مریدانش بحرکت در آمده و یا قصد سوار شدن بر موج اعتراضات مردم را دارد در هر صورت این اعلامیه بعد از وقایع پانزده خرداد 1342 در نوع خود بی نظیر بود . سالار در آنزمان نوجوان بود و درست از قضایا سر درنمی آورد اما شعری را که در آنزمان ورد زبان مردم شده بود بیاد داشت : 


ای مسلمانلار آماندیر تابع زور اولمایین 

حاکمیز مزدور دیر مزدورا مزدور اولمایین 


سالاربعد ازآنکه اعلامیه را بدقت خواند ورقه نوبت بارگیری را ازاتحادیه گرفت و یکراست با کامیون به محله امیره قیز رفت در مقابل قهوه خانه « احمد بیکار» رادید و کیسه ای را به احمد داد وگفت بده به مادر و بگو که سوقاتی مراغه است. احمد بیست و پنج ساله و لاغر اندام بود و در خانه کوچک مادرش زندگی می کرد و یک دستگاه قالی بافی داشت که برای خودش قالیچه می بافت . ساعات کار احمدمتغیر بود واغلب دم درخانه و یا جلوی قهوه خانه پرسه می زد بهمین جهت به احمد بیکار ( بئکار احمد) ملقب شده بود . چند دقیقه بعد که احمد برگشت ، سالار از اوخواست که سوارکامیون بشود وسپس کامیون رابطرف انبارهای عمومی گمرک در غرب فردگاه تبریز بحرکت در آورد . در بین راه برای احمد تعریف کرد که چنین اعلامیه ای داده شده است فردااحتمال زیاد دارد که شهر شلوغ بشود بچه هارا باید آماده کنیم که درصورت لزوم کاری بکنیم . ساعتی نگذشت که کامیون رادرمحوطه گمرک درنوبت خوابادند وبا مینی بوس مسافرکش ( قاپدی قاشدی ) به امیره قیز برگشتند. 


احمد قبل از همه به خاله نرگس زن قهوه چی که خانه اش جنب قهوه خانه بود ماجرا را تعریف می کند او بدرستی معتقد بود که وقتی نرگس با خبر شد بدنبالش تبریز با خبر می شود( نرگیز بیلدی ، تبریز بیلدی) . سالار درقهوه خانه می نشیند وبا پیرمردها راجع به احتمالات و اینکه چه پیش خواهد آمد صحبت می کند ولی احمد بیکار همه کسبه محل را از وجود اعلامیه تعطیلی بازار باخبر می کند و طولی نمی کشد که تمام محله امیره قیز برای تظاهرات فردا آماده می شود . احمد با صدای بلند به جوانان محل می گفت که فردا تظاهرات است ، دست خالی از منزل خارج نشوید با هرچیزی که می توانید از خود دفاع کنید همراه خود بردارید . 

شب هنگام پنج نفردیگر ازجوانان محل که خبررا شنیده بودند درخانه مادراحمد حاضرمی شوند احمد آنانراهفت برادران ( یئددی قارداش لار)می نامید چون همفکر بودند ومثل تن واحد عمل می کردند . در ورودی خانه قفل نداشت و هر ** می خواست آزادانه وارد خانه می شد مگر وقتی که احمد نمی خواست کسی مزاحم آنها بشود در آنصورت کلون دررا از پشت می انداخت این جمع هفت نفری که سالاردورخود جمع کرده بود اغلب ازجوانان قالی باف محله امیره قیز بودند در عین حال گروه گوهنوردی محله نیز محسوب می شدند . 

سالار از آمادگی گروهش راضی بود و بعد از توضیحات کافی در باره حساسیت لحظه سفارشاتش را به دوستانش بازگو می کند از جمله اینکه : 

« صبح فردا در گروههای دونفره به کسبه محل تذکر می دهید که طبق اعلامیه آیت اله شریعتمداری بازار و مغازه ها باید تعطیل شود و همه برای مراسم ختم شهدای قم آماده بشوند . اگر تظاهرات شروع شد منطقه عمل ما از پل منجم تا قونقا باشی خواهد بود شعارما« مرگ برشاه » است هیچ سلاحی با خودمان برنمی داریم« با اسلحه دشمن باید جنگید» من واحمد جلوتر می رویم شما بفاصله ده قدم عقب تراز ما حرکت کنید مواظب یکدیگر باشید اگر کسی توسط مامورین دستگیرشد سعی کنید بهر ترتیبی شده اورا از چنگ مامورین خلاص کنید و آخرسراگر نتوانستید لا اقل خودتان را نجات بدهید ولی ازهم جدا نشوید شما پنج نفرلا اقل باید یک جمع صد نفری مردم را درتظاهرات هدایت کنید مواظب باشید که کسی سرقت یا غارت انجام ندهد . تظاهرات ما صد در صد سیاسی خواهد بود این پیام را همه دنیا باید بشنود . اکنون به خانه های خودتان برگردید و خانه را ازهرچیزی که می تواند سند جرم باشد پاک کنید و هشیار باشید که فردا خیلی کار داریم » 

خود سالار آن شب را در خانه احمد خوابیدو بمنزل خود نرفت چون سابقه داشت واحتمال می داد که رژیم احساس خطر کند وشب قبل از تجمع سیاسیون شناخته شده را دستگیر کند . 

بالاخره ساعت موعود فرا می رسد . حدود ساعت ده صبح مردم درمقابل مسجد دم بازارجمع شده اند احمد و سالار نیز در میان جمعیت هستند ، بازاربسته است و هرلحظه به تعداد جمعیت اضافه می شود . مردم می خواهند وارد مسجد بشوند ولی یکی ازافسران معروف شهربانی تبریزبنام سرگرد حق شناس درمقابل درمسجد ایستاده و می گوید که من دستوردارم که نگذارم مردم در مسجد جمع بشوند . درآن حال جوانی با افسرمزبوردست به یقه می شود و می خواهد بازور وارد مسجد بشود که صدای تیری بلند می شود و جوان معترض با گلوله افسر برزمین می افتد و این گلوله نقش جرقه ای را بازی می کند که به انبار باروت زده شده باشد . مردم جنازه جوان را بر می دارند و جمعیت مانند سیل خروشان بحرکت در می آید و در اولین برخورد پاسگاه پلیس راهنمائی ورانندگی در نزدیکی بازار تخریب می شود وموتورسیکلت های پلیس آتش زده می شود . کنترل جمعیت دیگر ممکن نیست .حمله به بانک ها و ادارات دولتی شروع می شود . بدینسان اولین قیام شهری علیه رؤیم شاه روز 29 بهمن 1356 از تبریز شروع می شود وسراسر ایران را فرامی گیردو ادامه می یابد تا اینکه یکسال بعد در 22 بهمن 1357 شاه وسلسله پهلوی سرنگون می شود. 

با شروع تظاهرات در مرکز شهر، سالار و احمد بسرعت خودرا به داخل یک ماشین سواری می اندازند واز راننده می خواهند که هرچه زود ترآنهارا به امیره قیز ببرد . 

خبرشورش مردم بصورت اغراق آمیزقبل ازآنها به محل رسیده است وگفته می شود که مامورین ساواک نمازگزاران را درمسجد قیزیللی به گلوله بسته اند ودها نفرکشته شده اند و مردم هیجان زده برای کمک به مجروحین بصورت جمعی بطرف بازار می روند « ائل گوجی ، سئل گوجی ». اکثر مردم از راه میان بر و از طریق راسته کوچه بسمت بازار روان بودند ولی سالار و دوستانش تصمیم می گیرند بطرف پل منجم بروند . سالار دوره آموزش افسری گذرانده بود و می دانست که باید ضربه را از جائی زد که دشمن انتظارش را ندارد . جمعیتی که همراه آنان بود با دو زن میان سال و یک دختر دانشجو که موهایش را مانند مرد ها کوتاه کرده بود و کاپش مردانه برتن داشت و اگر زن قهوه چی لو نمی داد کسی متوجه نمی شد که او دختر است وچند کودک یبن ده تا پانزده سال که جمعا حدود پنجاه نفربود ند ، جمعی ایده آل برای اشغال هر اداره و ساختمان دولتی . 


مدت ها بود که سالار دفترمرکزی حزب رستاخیز را در کنار پل منجم شناسائی کرده بود . می دانست که آنجا کانون تجمع ساواکی ها و طرفداران شاه است ، در فکراین بود که روزی به دفاترآنجا دسترسی پیداکند وبا شناسائی خبرچین های رژیم دوستانش را از خطر شناخته شدن و دستگیر گشتن برهاند . جمعیت دوان دوان بطرف پل منجم می رفت که سالار و احمد جهت حرکت را به مقابل حزب رستاخیز هدایت می کنند . در ورودی ساختمان بسته بود . تمام مامورین پلیس و ساواکی ها برای مقابله با تظاهرات به مرکز شهر فراخوانده شده بودند ، احمد فریاد می زند که « مردم ساواکی ها در این ساختمان پنهان شده اند اینها مردم را کشته اند باید دستگیرشان کنیم » احمد چماق یزرگی نیز در دست داشت و می گفت که می خواهد مغز ساواکی ها را با آن داغون کند . با فشار جمعیت که در مقابل ساختمان بیش از یکصد نفر شده بودند درب حزب رستاخیز شکسته می شود ومردم بداخل ساختمان وارد می شوند . هیچکس حتی سرایدارساختمان نیز درآنجا نبود مردم اسباب واساسیه حزب را از پنجره ها به خیابان پرتاب می کردند . سالار در اطاق ریاست حزب دفتر اسامی اعضاء حزب را پیدا می کند آنرا به یکی از بچه های مورد اعتمادش می دهد و می گوید این را ببر بخانه و خودت هم دیگر از خانه بیرون نیا من بعدا می آیم از تو می گیرم . 

زنی میان سال و درشت هیکل که پسرخاله اش زندانی سیاسی بود همراه دوپسرش در میان جمعیت بود وعکس های شاه را با قاب های شیشه ای از دیوار اطاق ها می کند و محکم بر زمین می کوبید وفریاد می زد که : 


« بیز بوشاهی ایستمیروخ والسلام » 


این جمله ساده از همینجا به شعار تظاهرات 29 بهمن ماه 1356 تبریز تبدیل می شود . یکی از تظاهر کنندگان بخاری نفتی اطاقی را واژگون می کند و کبریتی به نفت ریخته شده برزمین می زند ، آتش زبانه می کشد و مردم سراسیمه از ساختمان بیرون می آیند و بعد از رد شدن از روی پل منجم به اولین بانک صادرات که درخیابان منجم سرراهشان بوده حمله می کنند . کلانتری خیابان منجم ، تمامی بانک ها و ادارات دولتی که از پل منجم تا میدان قونقاباشی قرار داشت توسط این جمعیت که هر لحظه به تعدادشان اضافه می شد تخریب شده و آتش زده می شود . سالار می گفت مردم باید خشم خود را ظاهر بکنند . هرچقر تخریب و سوزانده بشود باندازه در آمد یک روزه از چاههای نفت نخواهد بود که رژیم شاه با آن پول ها اسلحه می خرد تا مردم را بکشد . مردمی فقیر ولی دریا دل اسکناس های بانک ها را به خیابان می ریختند ولی حتی یکی از آنها را به جیب خود نمی گذاشتند . زمستان سردی بود در آن تاریخ تمام ادارات و بانک ها با بخاری های نفتی که مخزن شیشه ای داشتند گرم می شد . مردم وقتی وارد بانک می شدند شیشه نفت را بزمین می زدند و کبریتی بر آن می انداختند و بعد بسراغ بانک یا اداره دولتی دیگری می رفتند .همه بانک ها دولتی بودند وحمله به بانک بمعنی حمله به دولت بود .روز بعد روزنامه ها نوشتند که اغتشاش کنندگان تبریزشصت شعبه بانک را تخریب کرده اند ولی چیزی ندزدیده اند . 

بعد ازظهرنیروهای ارتش با تانکها به خیابان ها آمدند و با وسلاحهای گرم و ضد شورش بجان مردم افتادند . گروه سالار بدون دادن تلفات عقب نشینی کردند تا خود را برای تظاهرات دیگری آماده کنند . 


بعد ازقیام دستگاههاس تبلیغاتی رژیم برای سرپوش گذاشتن برمخالفت مردم تبریزبا حکومت مرکزی یکصدا سر و صدا راه انداختندکه اغتشاش گران تبریزی و آذربایجانی نبودند وازآنسوی مرزآمده بودند تا ثبات سیاسی ایران را برهم بزنند و ذوالفقارکمالی شاعر جوان و کارگر قالی باف از محله حکم آباد تبریزدر جواب آنها سرود : 


جام سیندیران چراغ علی 

اوروجعلی ایله بند علی 

هاردان اولدو خارجه لی 

تبریزلی اوزی دیر اوزی 

بهمنین ایگیرمی دوقوزی

+ یازیلئب دئر چهارشنبه 16 بهمن1387ساعات 19:20 تبریزسسی توسط ایله  |